آهنگ جدید

دانلود آهنگ جدید

دانلود موزیک

باران موزیک

ویدیو جدید

JAVO0O0o0NI - دونامه ویک عکس
آهنگ جدید آهنگ جدید آهنگ جدید آهنگ جدید
بسم الله الرحمن الرحیم


*رسانه JAVO0O0o0NI روزانه با جدیدترین آهنگ ها و ویدیوهای ایرانی و خارجی بروزرسانی می شود ... همواره نظرات خود را را پیرامون سایت با ما در میان بگذارید.


ads ads ads ads
کمی توضیح ...
موضوعات
نویسندگان
دیگر امکانات
بازدید : بار

پدر عزیزم سلام، امیدوارم روزهایت به خوبی و خوش بگذرد و آن آخرین تار موی سیاه، سبیلهای پرپشتت سیاه مانده باشد.مامان چطور است ؟ در صحبتهای تلفنی، به مامان سفارش كردم كمتر به تو قر بزند. ولی چه می‌شود كرد، شما دو تا با همین قرزدنها بهتان خوش می‌گذرد. مامان خیلی نگران اوضاع و احوال من در اینجاست. شاید به این خاطر است كه مرا كمتر می‌شناسد یا هنوز به من مثل بچه‌گی‌هایم نگاه می‌كند. توی تلفن وسط حرفهایش می‌گوید : غذایت را میخوری؟ ولی خوب، تو بهتر مرا می‌شناسی اینجا بر خلاف تصورات من، قبل از آمدن، همه چیز بخوبی و خوشی می‌گذرد. قبلا '' به مامان گفته بودم در جائی كه زندگی می‌كنم خیلی راحت هستم .
پدر حتما'' تعجب میكنی من كه در نامه نوشتن تنبل هستم برایت یك نامه مفصل می‌نویسم این نامه حتما'' برای تو جالب است بابا، روز اول كه در فرودگاه تورنتو پیاده شدم فضا به واسطه تنوع نور و رنگها مرا حسابی گرفته بود غم غربت با اولین قطره اشك توی چشمم جمع شد كه با دیدن چهره خندان فتانه از یادم رفت.
وروجك، سریع خودش را رساند این طرف گمرك، ماچ و بوسه بعد هم مرا بردند خانه خودشان . بابا،‌فتانه و شوهرش خیلی به من محبت كردن مخصوصاً شوهرش كه من ندیده بودم و نه می‌شناختمش، دكتر اطفال است و یك پارچه آقا. فتانه هم جای خود، آدم حسابی است. رفیق من است و مثل خواهر، سه چهار روز اول را اصلاً نگذاشتند من به هیچ چیز فكر كنم . دور و برم را پر كرده بودند . با میهمانی رفتن و میهمانی دادن و روزها هم با فتانه به چرخ زدن توی شهر و فروشگاهها البته در هوای سرد اینجا .
ایرانیها اینجا فراوانند از همه فرقه و تیپ. بچه‌های تحصیلكرده و اهل فرهنگ، با خودشان می‌چرخند. زندگی روزانه ما خیلی ایرانی است. روابط هم ایرانی است. فقط همان غم غربت كه میگفتی. مخصوصاً غروبهای روز یكشنبه. همه فكرها را از سر بیرون میریزد و تصویر تو و مامان و برو و بچه‌ها را می‌آورد توی كله آدم.
كارهای ثبت نام دانشكده را با فتانه انجام دادیم. شهریه رشته‌های هنرهای تجسمی خیلی گران است. آتلیه‌های دانشكده وسیع، لوازم و ابزار كار فراوان، رقابت فشرده و كارهای بچه‌ها هم، ای ... بدك نیست.
اینجا شرقی‌ها توی لاك خودشان رفته‌اند، روی Motiveهای هنری، بومی شرقی كار میكنند و غربیها هم توی فضای دكانستراكشن[1] دست و پا می‌زنند. در یكی دو هفته مانده به شروع ترم، با فتانه افتادیم به پیدا كردن خانه. البته فتانه و شوهرش اصرار داشتند من پیش آنها بمانم. شدنی نبود. ایرانی بازی در می‌آوردند. در یكی از روزنامه های عصر، یك خانم ایرانی آگهی كرده بود، دانشجوی دختر برای پانسیون می‌پذیرد. نرخ پانسیون خیلی زیاد بود. فتانه میگفت: خانه در یكی از زیباترین محله‌های شهر تورنتو است. گفتیم تلفن بزنیم ببینیم چه میشود؟ خانم پشت تلفن گفتند: ایرانی پانسیون نمی‌كنم. تو كه دخترت را خوب میشناسی، با كمی شیطنت مسائل را حل می‌كند. من گفتم: پدرم ایرانی و مادرم فرانسوی است. نصف عمرم را در پاریس و نصف دیگرش را در تهران گذرانده‌ام. پرسید: نصفه اول را در پاریس بودی یا دومی. گفتم: اولی. من اساساً یك دختر پاریسی به حساب می‌آیم. می‌گفت : دخترهای ایرانی دردسرشان بیشتر از دخترهای كانادائی، فرانسوی یا حتی عرب و آفریقایی است. خلاصه پشت تلفن كمی سربه سرش گذاشتم. فرانسه میدانست چند جمله Compliman به فرانسه برایش گفتم، بالاخره قبول كرد كه برویم و خانه را ببینیم. توی راه فتانه میگفت : این خانم، از آن ایرانی‌های پر فیس و افاده و متمول است. اخلاق پیرزنهای مدرسه‌های شبانه‌روزی لندن را دارد. اخلاق تو با او نمیگیرد. مبلغ پانسیون هم خیلی زیاد است. تو كه نمی‌خواهی خانه را بگیری، پس برای چه می‌روی. گفتم: می‌خواهم ببینم این خانم با این همه فیس و افاده و خارجی بازی درآوردن، خانه‌اش چه شكلی است.
ولی بابا، خانه شاهكار معماری است. یك برداشت مدرن از معماری رومی، روی تپه ماهوری سبز، Back Yard خانه وصل می‌شود به كوههای جنگلی و تراس رو به حیاط با یك ردیف شمشاد از شیب ملایمی با چمن سبز كه به یك دریاچه میرسد، جدا میشود.
باور نمی‌كنی! قوهای سفید، مه روی دریاچه و درختهای بته‌ای شكل، تك تك و با فاصله روی چمن سبز. آخرین تصویری كه از تراس خانه، بعد از دریاچه در مه می‌بینی، عبور ماشینهاست در اتوبان. بابا، در تورنتو طبیعت و تكنولوژی، باصطلاح همزیستی مسالمت آمیز دارند. مهربانانه دركنار یكدیگر زندگی میكنند. داخل خانه در به یك سرسرای بزرگ باز میشود كه اتاقهای خواب و پذیرایی با كنسول جلو آمده، در نگاه اول، مخفی می‌شوند و چهار ستون رومی در چهار گوشه. سرسرا یك سقف شكسته را نگاه میدارد. وسائل خانه از مفرغ و برنز، كارهای اصفهان و یزد، روی مبلمان ساده غربی با گلیمها و جاجیمهای كوچك و بزرگ جا گرفته‌اند. یك پیانوی مجلسی سفید در سه گوش سرسرا جلوه‌ای به خانه داده است.
درد سرت ندهم. خانم در را كه باز كردند، چشمهایشان من و فتانه را گرفت. خب خانم نسبتاً مسنی بودند ولی چشمهای زیبائی داشتند. درباره چشمها، من هنوز باید بنویسم و این دو چشم زیبا، از لحظه اول مرا ورانداز میكرد. از سرسرا كه میگذشتیم من چشمم به وسائل خانه بود و فتانه میگفت: پروانه چشم از تو برنمیداشته، راستی یادم رفت بابا، اسم خانم، پروانه است. حالا اجازه بده بقیه ماجرا را بگویم. خانم ما را از سرسرا بردند به Back Yard كه در آنجا، احتمالاً اتاق سرایدار را نشان بدهند. هنگامی كه از سرسرا بیرون می‌زدیم، فتانه گفت : هستی، مواظب پله باش. خانم برگشت و پرسید : اسم تو هستی است؟ بعد فامیل مرا پرسید و ما در فاصله اتاق سرایدار روی چمن‌های Back Yard متوقف شدیم. بطرف من برگشت،‌ با دستهایش دستهای مرا گرفت و ورانداز كرد و گفت : اتاق را بعداً نشانتان میدهم. حالا برویم روی تراس كمی قهوه بخوریم. در حین نوشیدن قهوه بدون وقفه از تو و مامان می‌پرسید و من تقریباً تاریخ كامل زندگیمان را از 8سالگی، نه بابا از زمانی كه یادم می‌آمد برای پروانه جان گفتم. آن قدر پروانه جان پرس و جو را طول داد كه فتانه صدایش در آمد و گفت: مگر شما پدر و مادر هستی را میشناسید. پروانه جان در حالیكه پات قهوه را میبرد كه از قهوه جوش قهوه بیاورد، با بی‌اعتنایی گفت یك آشنایی خیلی دور. در فنجان من كه قهوه میریخت توی چشمهایم نگاه كرد، پرسید: عزیزم از خانه خوشت آمد؟ من به فتانه نگاه كردم و فتانه به من،پرسیدم از كدام اتاق؟ گفت: از هر اتاقی كه بخواهی استفاده كنی. بابا، پروانه جان دیگر اجازه نداد كه من از مبلغ پانسیون، شرایط و این حرفها صحبت كنم. از آن ژست كانادایی‌اش آمده بود بیرون و خیلی گرم و مهربان شده بود. با اصرار زیاد من و فتانه را برای شام نگاه داشت. وقت رفتن طوری رفتار میكرد كه انگار چیزی از وجودش از او جدا میشود. آدرس خانه فتانه را گرفت كه صبح بیاید اسباب و اثاثیه مختصر مرا ببرد. میگفت : دیگر خیلی مزاحم فتانه جان شده‌ای. در راه بازگشت من و فتانه از رفتار پروانه جان مات و متحیر بودیم. فتانه می‌گفت: از این تیپ خانمهای ایرانی، این رفتار اصلاً قابل تصور نیست. من مانده بود با افكاری درهم و برهم توی سرم.
صبح زنگ در خانه فتانه ما را از خواب بیدار كرد. اراده هر گونه عملی بابا، در مقابل رفتار پروانه جان از من سلب شده بود. ظهر كاملاً در خانه مستقر شده بودم. شب، فتانه و شوهرش سری به من زدند و باز هم پروانه جان بچه‌ها را برای شام نگاه داشت. دیدن چهره فتانه و شوهرش، پشت میز شام با سلیقه‌ای كه پروانه جان تهیه دیده بود، دیدنی بود بابا. وقتی فتانه و شوهرش رفتند، من رفتم روی تراس و به برج Sin Tower كه یكی از بزرگترین برجهای تلویزیونی جهان است، نگاه كردم. برج در چلچراغ از روشنایی پنجره‌های آسمانخراشهای شهر تنهایی غریبی داشت. بابا به یاد فیلم پاریس، تگزاس، ویم وندرسی افتادم. صحنه‌ای كه پسرك روی میز نشسته، در طبقه چهل و پنجم. یك ساختمان به انبوه آسمان‌خراش های اطرافش نگاه میكند. یادت می‌آید؟ در افكار خودم غوطه‌ور بودم كه پروانه جان با یك لیوان دسته‌دار، چای آمد كنار من و از درس و دانشكده و این حرفها، از من پرسید. آن‌قدر حرف زدیم كه نگو، میدانی بابا كه دخترت وقتی حرف بزند یا بشنود همه چیز یادش میرود. همه چیز از یادم رفت. پروانه جان خیلی خوش صحبت است. شب جنازه‌ام از خستگی افتاد روی رختخواب.
بابا، اینها را برایت می‌نویسم شاید تو بهتر بتوانی توضیح بدهی. پروانه جان دقیقاً همان رفتاری را بامن دارد كه مامان دارد. صبحها بیدارم میكند، تا حمام نكنم نمی‌گذارد پشت میز صبحانه بنشینم. می‌نشیند و صبحانه خوردن مرا تماشا می‌كند. كیف و كتابم را زیر بغل می‌زنم و با اجازه شما، ماشین پروانه جان را بر میدارم و به طرف دانشكده به راه می‌افتم. پروانه جان كنار در گاراژ می‌ایستد و با تكان دست مرا بدرقه میكند، قبلاً حتماً از من پرسیده كه آیا برای نهار می‌آیم و چه غذایی را دوست دارد تا او بپزد. دو تا از اتاقها را یكی كرده است و آن اتاقها تبدیل شده به آتلیه من. اتاق پهلوی اتاق خودش، اتاق خواب من است. بابا یك شب كه با بچه‌های مكزیكی روی تركیب رنگهای زمینه در نقاشی‌های قوم آزتك‌ها، در آتلیه دانشكده جر و بحث داشتیم دیرتر بخانه رسیدم. پروانه جان با لباس خواب روی تراس ایستاده بود، از سنگ پله‌های روی چمن كه می‌آمدم بالا با صدای بلند پرسید: تا حالا كجا بودی؟ بابا، خیلی ناراحت شدم. دو نفر در این دنیا حق داشتند از من چنین سؤالهایی بكنند، تو و مامان. تو كه هیچوقت نمی‌پرسیدی، مامان هم كه گوش به حرفهای من نمی‌داد و شاید فقط مامان بود كه بخودش جرأت میداد از من بپرسد كجا بودی؟ دیر كردی؟ كجا رفتی؟ با كی بودی ؟ ... من حرفی نزدم، فقط توی چشمهایش نگاه كردم. گفت: اینطوری نگاهم نكن. مرا یاد نگاههای ... و بقیه حرفش را خورد. من صدای گریه‌اش را از اتاق خواب شنیدم. همان شب وسائلم را جمع كردم كه صبح برگردم خانه فتانه، كه آمد توی اتاق و سر و صورت مرا بوسید. مرا در آغوش گرفت و با مهربانی گفت: عزیزم من نگران تو هستم. نگران این چشمهای سیاه و شیطنت‌های تو. تو امانتی پیش من. اگر تو، تو نبودی و من نمی‌شناختمت، تو را برای كاوه می‌خواستم. ولی میدانم سرشت تو، با این حرفها نمی‌خواند. حالا بخواب عزیزكم.
بابا یادم رفت برایت بگویم كه پروانه جان سالهاست از شوهرش جدا شده است. شوهرش در ایران است. كارخانه و شركت و از این حرفها دارد. یك دختر و یك پسر دارد. دخترش ازدواج كرده و در لس آنجلس زندگی میكند. پسرش كاوه، در واشینگتنState دكترای فلسفه می‌خواند. بچه‌ها قرار است برای تعطیلات تابستانی بیایند تورنتو، همه را از نزدیك ببینم.
خب بابا، من در مقابل این همه محبت و عشق مانده بودم چه كنم. پول، اصلاً حرفش را نزن. بجز مبلغ شهریه ترم اول، تمام پولی را كه در حساب من در بانك Bank of Canada تورنتو ریخته بودی، حتی یك سنت آن هم دست نخورده است. می‌گوید : عیبی دارد، تو دختر من باشی. میگویم: پروانه جان تو دختر داری. میگوید: تو هم یكی دیگر عیبی دارد و من لال میمانم. بابا، محبتها و عشق بی‌شائبه پروانه جان به من و چشمهایش انگیزه‌ای شد كه بنشینم و یك پرتره''در زمان'' از پروانه جان بكشم و بفرستم برای تو. شبها دستی به سر و رویش می‌كشد و می‌نشیند روی صندلی، توی آتلیه و می‌شود همان پروانه‌ای كه من مشتاق آنم بدانم. آن نگاهها، با عزیزترین وجود زندگی من چه كرده است. تعجب می‌كنی ها ؟ یادت می‌آید ها؟ بگذار بقیه ماجرا را تعریف كنم. بابا، تو بهتر از هر كس دیگری میدانی كه این چشمها چه محشری است. خط و خطوط روی گونه‌ها و گردن، رنگی از گذشت زمان دارد اما چشمهایش جوان مانده است. من برای كشیدن چشمهای پروانه جان شیوه خاصی بكار بردم. روی ملافه‌ای سفید، جای چشمها را می‌برم و با كمی ماسك می‌گذارم روی صورتش، نمی‌خواهم تأثیر زمان روی بقیه اندامهای چهره روی كارم اثر بگذارد. دو هفته‌ای برای پیدا كردن رنگهای چشمهای پروانه جان، وقت گذاشتم. شاید نزدیك به دو كیلو رنگ مصرف كردم تا رنگ چشمهای پروانه جان را در بیاورم. جانم در آمد تا رنگ مورد نظر را ساختم. حالا كار چشمها را تمام كرده‌ام. هر وقت به پروانه جان می‌گویم، میخواهم تابلو را برای تو بفرستم نگاهی به من میكند كه من نمیتوانم از آن چیزی بفهمم.
بابا، نمیدانم چطور بگویم، من همینطور مات و مبهوت محبت بی‌شائبه پروانه جان بودم. فتانه و شوهرش هم انگشت به دهان، و پروانه جان بدون هیچگونه واكنشی در مقابل سپاسگزاری‌های فراوان من و فتانه، مثل ماشین كار مراقبت بی‌وقفه از من را انجام میدهد. لباسهایم را میشوید، اطو می‌زند، غذا خوردن مرا تماشا میكند، به تلفن‌هایم حساس است. مخصوصاً اگر پشت تلفن، مرد و ایرانی باشد، حالا بیا و صدبار، بیشتر از آن كه برای مامان توضیح می‌دادم، باید برای پروانه جان توضیح بدهم، مبادا سرفه‌ای یا عطسه‌ای بكنم، هفته‌ پیش زكام شده بودم، از زمین تنیس می‌آمدم و عرق داشتم، روی تراس از خستگی روی كاناپه خوابم برد. وقتی پروانه جان بیدارم كرد. البته قبلاً یك پتو رویم انداخته بود. سرما را خورده بودم. بابا، اینجا، این فصل، هنوز هوا سرد است. پروانه جان زنگ زد دكتر آمد خانه. بابا، حتماً می‌دانید، اینجور كارها اینجا چقدر گران تمام می‌شود و كاری اشرافی مآبانه است. حتی به اعتراضهای من هم جواب نمی‌دهد.
دو سه روز پیش، روز یكشنبه، كنار تختخوابم، پروانه جان، یادداشتی گذاشته بود كه برای خرید هفتگی به فروشگاه Safe Way میرود، آدرس كامل صبحانه را در یخچال نوشته بود و قید كرده بود كه شیر پاكت صورتی رنگ را حتماً بخورم. (بابا اینجا هفتاد جور، فقط شیر صبحانه دارند) صبحانه را كه خوردم، تصمیم گرفتم خانه را كلاً گردگیری و مرتب كنم و این در صورتی امكان داشت كه پروانه جان خانه نباشد و گرنه نمیگذاشت، دست به سیاه و سفید بزنم. مثل مامان، افتادم به تمیز كردن وسائل سرسرا، مبل و پیانو و بعد هم، سراغ اتاق خواب پروانه جان. گنجه كنار تختخواب كمی باز بود، حسی غریب به من میگفت : كشو را باز كن، ببین چی توی گنجه هست. البته، بابا میدانی كه دخترت كمی فضول است. كشو را بیرون كشیدم روی دفترچه‌ای و دو سه جلد كتاب، یك قاب عكس وارونه قرار داشت. جای قاب عكس روی گنجه كنار تختخواب مانده بود، قاب عكس را بیرون آوردم. بابا، در كمال تعجب و حیرت، عكسی از جوانیهای تو، توی قاب عكس بود، با آن لبخند آرتیستی و جانانه.
پشت عكس با خط خوش نوشته بودی : به من می‌اندیشی؟ پس هستم.
قاب عكس را سر جایش گذاشتم. نزدیك ظهر، پروانه جان آمد، پاكتهای خرید را كه به آشپزخانه میبردیم غر و لندش شروع شد كه چرا تا ظهر نخوابیده‌ام و از روز تعطیل استفاده نكرده‌ام و از این حرفها، من برای اولین بار دست در گردنش انداختم و بوسیدمش.
بابا، از آن روز یك هفته میگذرد. افكار درهم و برهم، همراه با حسن علاقه‌ای عمیق به پروانه جان، فضای ذهن دختر كوچكت را پر كرده است. آن چشمها با بابای من چه كرده است؟ از آن عكس باید بیست سالی گذشته باشد، از همه چیز برای دختر كوچكت گفته بودی، حتی حرفهایی كه خیلی از پدرها به دخترهایشان نمی‌گویند. تو مثل درس ریاضی برای من، میگفتی. من همیشه برای دوستانم، از عشق و محبت بی‌شائبه تو به مامان می‌گفتم و این كه می‌خواهم، مثل پدر ازدواج كنم. كسی كه عمیقاً مرا بفهمد و دوست داشته باشد، آن چنان كه تو مامان را می‌فهمیدی و دوست داشتی. ولی بابا، این عكس احساس بی‌شائبه پروانه جان به من، سكوت 20ساله تو، بابا گیج و منگم. پروانه جان، حالا مثل مامان می‌ماند برای من، حالا من نگران او هستم.
بابا برای من بنویس. ترا به خدا هرچه بین تو و پروانه جان بوده است، بنویس. من دختر بیست و چهار ساله‌ای هستم و به اندازه كافی بزرگ و با تجربه. بابا جان، سرزمین سرد، آفتاب بی‌روح، آسمانخراشهای بزرگ و آدمهایی كه با لیوان نوشیدنی در دست، با آنچه كه انجام می‌دهند، یكی می‌شوند و همه اینها در كنار عشق پروانه جان به من، بابا میخواهم گریه كنم ...
حالا حتماً فهمیدی كه چرا، نامه را به آدرس محل كارت فرستادم، تا قبل از دیدن عكس، می‌خواستم تابلوی پرتره پروانه جان را برایت بفرستم. با چند تا عكس كه با پروانه جان و فتانه و دوستانمان در یكی از پاركهای تورنتو كه شاهكارهای مجمسه‌سازی جهان را در آن گذاشته‌اند، گرفته بودیم. ولی حالا مرددم. من دختر باهوشی هستم. بابا منتظر جواب نامه‌ات هستم. پروانه جان، نمیداند این نامه را برای تو نوشته‌ام. راجع به عكس هیچ حرفی به پروانه جان نزده‌ام تا جواب نامه تو برسد. مامان را ببوس. همه چیز را برایم بنویس. از دور صورت چون ماهت را می‌بوسم.
(راستی بابا، خوشم می‌آید، جنس شناس بودی ها ! ! ! ....)
برایتان می‌میرم
هستی
22 آوریل ، تورنتو، انتاریو




 





تبلیغات بنری
آمار کاربران
افراد آنلاین : online

پیوند روزانه

ابزار ویدیو